سفره هفتسین میانداختیم كه به خدا غر میزدم قبل از سال تحویل، تكلیف ما را درباره دعا كردن مشخص كند! اینكه خدایا مگر نه كه شما 124هزار بار به ما ریكوئست دادی و بعد هم از درخت و جنگل و دریا و …. برای ما استوری گذاشتی؛ ...
سفره هفتسین میانداختیم كه به خدا غر میزدم قبل از سال تحویل، تكلیف ما را درباره دعا كردن مشخص كند! اینكه خدایا مگر نه كه شما 124هزار بار به ما ریكوئست دادی و بعد هم از درخت و جنگل و دریا و …. برای ما استوری گذاشتی؛ و مگر نه اینكه وقتی دل ما را با زیباییهایت بردی، (به قول نسل زِدیها) ما را اِستاك میكردی كه بفهمیم شما هم روی ما كِراش داری! خب پس چرا حالا هر چه به شما دایركت میزنیم «حول حالنا الی احسنالحال»، انگار سین میزنی و جواب نمیدهی قربانِ قشنگیهایت.
كه ناگهان قاصدكی روی سفره هفتسین فرود آمد تا نشانهای برای تجدید دعاهایم باشد.
سالی كه نكوست از دعایش پیداست
پس دعا كردم:
– حكیما دانستم كه به دعاهای ما رسیدگی میشود؛ لطفاً امسال سربرگ دفترچه یادداشتهای ملائك در آسمان را از «وَبَشِّرِ الصَّابرِینَ…» به «ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَكُمْ…» تغییر بده تا اجابتها سرعت بگیرد.
– علیما دانستم كه كلمات معانی متفاوتی دارند؛ چونانكه عمیقترین معنیِ «بهترین حال» در دعای پارسال، همین حالِ معنویِ درك فقرا بود! خواهشاً امسال منظور ما از بهترین حال را همان معنیِ سطحیِ «عشق و حال» در نظر بگیر.
– لطیفا پارسال از شما خواستم پرنده عشق بیاید و روی شانه ما بنشیند. امسال باید اضافه كنم منظورم از پرنده عشق، قناری بود و نه كَركس؛ و منظورم از شانه، صفحه دائمی شناسنامه بود و نه بیو موقت اینستاگرام!
– قادرا پارسال از شما خواستم ناگهان عمه بزرگه گم شدهای با ارثیه نامعمول پیدا كنیم. امسال از شما میخواهم لااقل همین اقوامِ پیدایی كه ارث معمول آدم را بالا میكشند، گم كنیم!
– كریما پارسال كه ارزانی آرزو كردم، میخواستم خرید خانه و ماشین برای كسی آرزو نباشد؛ امسال آرزو میكنم قبل از آرزو شدنِ خرید اَرزاق، گرانی متوقف شود.
– عزیزا پارسال از شما خواستم ما آدمها با هم مهربانتر باشیم و عزیزانمان را بیشتر بغل و ماچ كنیم. امسال دلمان خیلی پُرتر است؛ خودت همه ما را بغل بگیر و بماچمان!
– رحیما اگر برای اجابت دعای قبلی، باز هم قصد اعزام حضرت عزرائیل را داری، لطفاً كنسل كن و به جایش از همانجا یك بوس هوایی بفرست.
بعدش قاصدك را به امید اجابت آرزوها فوت كردم كه مادرم صدا زد: «پسرم باد زده، پشمك پذیرایی رو پخش كرده؛ هر جا نخ پشمك دیدید، جمع كنید.» حیران پرسیدم: «این كه فوت كردم قاصدك بود یا پشمك؟!» مادرم جواب داد: «ندیدم. فقط خدا میدونه!»
پایان
نویسنده: بنیامین كلاچاهی ثابت