حكایتی كوتاه و جالب از عبید زاكانی درویشی به دهی رسید عدهای از بزرگان ده را دید كه نشستهاند... >2 سال پیش
از كجا فهمیدی من بوعلی هستم؟ حكایتی كوتاه و جالب از عبید زاكانی بوعلی سینا از دست علاءالدوله، حاكم همدان، گریخت و به بغداد رفت... >2 سال پیش
نقل را بنوش عبید زاكانی حكایت میكند: ظریفی جوانی را دید كه در مجلسی نقل بسیار با چای میخورد. گفت چنان كه میبینم تو نقل مینوشی و چای تنقل میكنی >2 سال پیش
چرا آن بالا تنها نشسته ای؟! حكایتی كوتاه و جالب از عبید زاكانی خدا كه نیستی، جبرائیل هم كه نیستی، پس چرا آن بالا تنها نشستی؟... >2 سال پیش
از كمك خواستن پشیمان گشتهایم... بازنویسی حكایتی از رساله دلگشای عبید زاكانی به قلم سه ادیب جوان درویشی به در خانه ای رسید، پاره نانی بخواست، دختركی در خانه بود، گفت: نیست!... >2 سال پیش